تالارهای گفتگوی ادبی و هنری عاشقان

امروز عجب روز بدی بود برام. نمره دو تا از درسها اومده که همون طوری که پیش بینی میکردم خوب نشده ولی فکر نمیکردم تا این حد افتضاح بشه. خدا دو تای دیگه رو به خیر بگذرونه که هنوز نیومدن.

یه ساعت پیش دوست بابام که افسر راهنمایی و رانندگیه اومده بود اینجا و تعریف میکرد که ماشین صفر بنز اداره رو زده درب و داغون کرده و شاید چند میلیون هزینه تعمیرش رو باید بده و اگه هم بیمه بده، به هر حال بازداشتی و جریمه و توبیخ و کسر حقوق رو بهش تحمیل خواهند کرد. ... اصلا نمیدونم چرا اینو تعریف کردم؛ فکر کنم میخواستم یه نتیجه ای بگیرم که یادم رفت ...

امروز عصر وقتی مامانم دید که حالم خوب نیست و اون شادابی و خنده رویی هر روز رو ندارم، نگران شد و یه لیوان شربت آب و نبات برام حاضر کرد. باید سعی کنم به روی خودم نیارم؛ ولی مگه میشه؟

وای خدا ... چرا با خودم این کار رو کردم ...





برچسب ها : من و روزمرگی ،دانشگاه
ارسال در تاريخ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط سعید
نظرات شما ()

چند روز پیش یه خواب شلوغ دیدم و توی اون خواب به غیر از تو خیلیها بودند، بیشتر دوستا و آشناها و فامیلامو توی اون خواب دیدم؛ راستش حتی توی خواب هم خیلی دنبالت گشتم ولی اونجا هم اثری ازت نبود. از اون روز همش توی ذهنم ازت گلایه میکردم ؛ چون حتی توی عالم خواب هم دیگه به من سر نمی زدی.

ممنون که امشب بالاخره توی خواب به من سر زدی. چه خواب خوبی بود؛ دیدم که اومدین ارومیه و خونه مامان بزرگم هستین؛ منم اونجا بودم و داشتم تخته نرد بازی میکردم؛ نفهمیدم با تو بازی میکردم یا تو فقط داشتی تماشا میکردی؛ راستش از حرفهایی هم که رد و بدل شد چیزی یادم نیست ولی یادمه که زیاد با هم حرف زدیم؛ البته طبق معمول خواهرم هم کنارمون بود و حتی توی خواب هم تنهامون نذاشت!

باور کن دلم لک زده به اینکه بازم در با همدیگه در مورد چیزهای بی ربط حرف بزنیم و حتی خواهرم هم پیشمون باشه. بهترین دو ساعت عمرم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. اون روزی که سه تایی تو خونه ی بابابزرگت بودیم و فقط و فقط حرف زدیم. باور کن که صدات هنوزم توی گوشمه و الان که دارم اینا رو مینویسم، صداتو هم میشنوم . یادمه که از خیلی چیزها حرف زدیم، در مورد فیلمهای طنز، فیلمهای ترسناک، خیابونهای شهرتون، سوسک و مارمولک، تلقین و قبولی توی کنکور، موبایل و سیمکارت وَ وَ وَ . الان که یک سال و 12 روز از اون دو ساعت میگذره، فقط میتونم بگم یادش بخیر .





برچسب ها : من و دلم ،دل نوشته
ارسال در تاريخ جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠ توسط سعید
نظرات شما ()

سال پیش همین موقع ها بود که آخرین بار دیدمت. 29 تیر 89 بود. هنوز ظهر نشده بود. شاید ساعت 11 بود، شاید هم 12. اونقدر از رفتنم ناراحت بودم که توجهی به ساعت نداشتم. منتظر بابا و مامانم بودم که بیان و برگردیم شهرمون. خدا خدا می کردم که کمی دیرتر بیان. دست خدا هم درد نکنه که اومدنشون چند ساعتی طول کشید، ولی بالاخره اومدن. دیگه وقت رفتن بود. خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدم و من رفتم و تو موندی. یادمه که وقتی از دوربرگردان برگشتیم، آخرین بار از شیشه پشت ماشین از دور دیدمت. یادم نیست که تو هم داشتی ماشین ما رو با چشمات دنبال می کردی یا نه. ولی اینو یادمه که از اون نگاه تا به این لحظه، حتی از دور هم نتونستم ببینمت.

توی راه برگشت، بعد از اینکه زنجان رو رد کردیم، یه جایی نگه داشتیم تا نهار بخوریم. خیلی حالم بد بود و حتی لب به غذا نزدم. مامانم این حالمو گرمازدگی توصیف می کرد و منم حرفشو تایید میکردم. تا اینکه شب شد و رسیدیم تبریز و شام هم نخوردم و نمیدونم چطور خوابیدم. فرداش که رسیدیم ارومیه، دقیقا یادمه که تا چهار پنج روز، هیچی نتونستم بخورم. نهایتا یکی دو لقمه میخوردم و بعد کنار می کشیدم. منی که همیشه پله ها رو با دویدن بالا و پایین میرفتم، توی اون چهار پنج روز یه بار هم نتونستم پله ها رو بدوم و چند بار هم از شدت بی حالی روی پله ها نشستم و به فکر فرو می رفتم.

ولی امسال، ما که قسمت نشد بیایم اونجا. شما هم که نمیدونم چرا نه عید اومدید و نه الان که تابستونه. چند روز دیگه هم ماه رمضون شروع میشه و احتمال اومدنتون کمتر و کمتر میشه. پس من دلمو به چی خوش کنم؟

پی نوشت (7مرداد) : دیروز که تقویم پارسالمو ورق میزدم، فهمیدم که اونروز، 28 تیر بود و ما بیست و نهم رسیدیم ارومیه ...





برچسب ها : من و دلم ،دل نوشته ،عشق
ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ توسط سعید
نظرات شما ()

 

ای خدا، بازم داری یه بازی جدید با من شروع می کنی؟ مگه قرار نبود همین روزها با خانواده بریم مسافرت و شاید توی راهمون به شهر اونا هم سر بزنیم و چند ساعتی بتونم ببینمش؟ پس چرا یهویی یه ماشینی پیدا کردی و فرستادیش تا با ماشین بابام تصادف کنه؟ اونم چه تصادفی! حداقل 30 یا 40 روزی کار داره تا درست بشه...

اصلا چرا کاری نمی کنی که اونا بیان ارومیه؟ اصلا چرا من هیچ خبری ازش ندارم؟ چرا هیچ خبری ازش برام نمیرسه؟ چرا؟ چرا؟ ...

وقتی این سوالا به ذهنم میاد و دوست دارم ازت بپرسم، یاد شاه بیتی از حافظ جونم میافتم که میگه:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل  /  کجا دانند حال ما، سبکباران ساحلها

من که وسط اقیانوس خروشان عشق گرفتارم و هزارتا فکر و خیال و سوال و نگرانی دارم، ولی خوش به حال اونایی که کنار ساحل ایستاده اند و بی هیچ نگرانی و تشویشی دارن از عشق حرف میزنن . خیلیهاشون فکر میکنن عاشقن، بعضیها هم عشق رو بی معنی میدونن . چی بگم بهشون؟ چی میتونم بگم بهشون؟

این مدعیان در طلبش بی خبرانند  /  کان را که خبر شد خبری باز نیامد

همین الان دارم آلبوم مایه ناز سالار عقیلی رو گوش میدم، اونجاش که با ساز و آواز میخونه:

مرا خود با تو سِرّی در میان هست  /  و گرنه روی زیبا در جهان هست





برچسب ها : من و دلم ،عشق
ارسال در تاريخ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ توسط سعید
نظرات شما ()

دوباره پلک دلم می‌پرد نشانه چیست؟

شنیده‌ام که می‌آید کسی به مهمانی

چند روزه که باز بوی اومدنش میاد ... توی این ده ماه و یازده روزی که ندیدمش، این اولین باری نیست که این بو میاد، ولی مثل اینکه این بار جدی تره ... توکل بر خدا ...





برچسب ها : من و دلم ،دل نوشته ،من و روزمرگی
ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ توسط سعید
نظرات شما ()

دو روز پیش مامان بزرگ و بابابزرگم برای زیارت رفتند به سوریه . این می‌تونه بهونه ای باشه تا ببینمش . یعنی وقتی که برای دیدن اونا میان اینجا، شاید بتونم ببینمش ... شاید ...





برچسب ها : من و روزمرگی ،دل نوشته ،من و دلم
ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط سعید
نظرات شما ()

یک ساعت پیش یه پیامک برام اومد که ...
با اینکه اونی که من فکرشو می‌کردم نبود، ولی فهمیدم که خدایی که می‌تونه در یک لحظه یه شادی بزرگ به من هدیه بده ، پس چرا توی نوروز این شادی رو نده ؟





برچسب ها : من و دلم ،دل نوشته
ارسال در تاريخ دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩ توسط سعید
نظرات شما ()